تبليغاتX
رازلیق دوستی باهمه دشمنی باهیچکس

 

چگونه افراد را بر آن داریم که به سرعت با ما تماس بگیرند :::::

 

پیغام مبهم ونا مفهوم ، حس کنجکاوی را در انسان برمی انگیزد . به همین دلیل است

 

که اکثر افراد مکالمه ای دلپذیر با دوست صمیمی خود را برای لحظه ای قطع میکنند

 

تا به خط دیگر جواب دهند . چرا؟ چون نمیدانند چه کسی تما گرفته واحتمال میدهند

 

تماسی مهم باشد . پس هر چیز ناشناخته ای حس کنجکاوی مارا تحریک میکند  البته

 

 برای اینکه فرد مخاطب بداند با چه کسی باید تماس بگیرد باید خودتان را معرفی کنید

 

اما با پیغام خود اورا در ابهام وشگفتی فرو ببرید . ترکیب همه ی عوامل فوق در یک

 

پیغام ، تضمین کننده ی این است که هر فردی به پیغام شما پاسخ گوید . در پیغام خود،

 

مراتب قدر دانی خود را ابراز کنید اما توضیح ندهید که این قدر دانی برای چیست .

 

انسانها فطرتا کنجکاو هستند و بدن ترتیب فرد مورد نظر مجبور میشود تا به منظور

 

پی بردن به علت قدر دانی شما از وی با شما تماس بگیرد .

 

دقت کنید که در این روش ارسال پیغام میتواند از طریق گفتن لفظی به دوستان و

 

نزدیکان فرد مورد نظر یا از طریق پیام کوتاه صورت پذیرد

 

 

 

حالا اگه میخواهید در مورد روشهای جذب و متقاعد کردن دیگران براتون بنویسم یه نظر کوچولو بدید

در هر حال من هفته دیگه یکی از بهترین روشهای جذب ومتقاعد کردن دیگران رو تو این وبلاگ مینویسم 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط رشید رازلیقی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 14:49 |
ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!

یک روز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می کند. موقع گشتن به دنبال آن یک گورخر پیدا می کند. به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت

  ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش.

دنیای گنجشکی
یک روز یک گنجشک با یک موتوری تصادف می کند و بی هوش می شود. وقتی به هوش می آید، می بیند در قفس است. می زند توی سرش و می گوید: «بیچاره شدم، موتوریه مرد!»

علت جنگ


 

شخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله کشیده ای محکم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری!

نصیحت پدرانه
پدر:« پسر جان! وقتی من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمی گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممکن است بفرمایید که دروغگویی را از چه سنی شروع کردید؟»


 

 موش مردگی
یک نفر خودش را به موش مردگی می زند، گربه می خوردش.


 

 در چشم پزشکی
پزشک:« متأسفانه چشم شما دوربین شده.»
بیمار: «آخ جان! پس می توانم یک حلقه فیلم بیندازم توش و چند تا عکس بگیرم.»


 

 در کلاس درس
معلم:« بگو ببینم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقی دارد؟»
دانش آموز:« اجازه!  برق آسمان مجانی است، ولی برق خانه ما پولی است.»


 

 نشانی
اتوبوس سرچهار راه رسید. پیرمردی از مسافرها، عصایش را روی پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« این جا چهار راه سعدی است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخیر، این جا ستون فقرات بنده است.»


 

 فراموشی
مردی به مطب پزشک رفت و گفت: «آقای دکتر! چند وقتی است که بیماری فراموشی گرفته ام. چه کار کنم؟»
پزشک:« اول بهتر است تا فراموش نکرده ای، ویزیت مرا بدهی.»


 

 در کلاس ریاضی
معلم:« ناصر! اگر حمید ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تای آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برایش می ماند؟»
ناصر:« آقا اجازه! ما حمید را نمی شناسیم و کاری هم به کارش نداریم.»


 

+ نوشته شده توسط رشید رازلیقی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 13:28 |